الیناالینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

الینا * نیکویی و نعمت برای ما *

سومین سفر نامه من...

سومین سفرمون روز 15/8/92 به همراه دایی حسین به اصفهان بود...یه زمانی مردم تهران برای نفس کشیدن میومدن اصفهان و یک مقدار اکسیژن توی ریه هاشون ذخیره میکردن و برمیگشتن به تهران...حالا کار به جایی رسیده بود که ما تصمیم داشتیم برگردیم به تهران!انگار اکسیژن هوای تهران بیشتر بود! خلاصه مسافرت بود و در کنار دایی حسین و بقیه ، خیلی خوش گذشت بهمون   اول اولش رفتیم به زیارت آقا جون....پدر بزرگ مامان مریم که سال 72 رفته بود پیش خدا....من هم که باید همه اهل قبور اون قطعه رو زیارت میکردم و کلی اموات رو خوشحال کردم!     روز بعدش رفتیم میدان امام  و بازم شیطونی های من و ..... وای وای وای      ...
28 آبان 1392

19 ماهگی من...

این ماه کلا در سرخوشی و خرسندی بسیاری سپری شد...اولش که ماناز اومدو بعدش هم دایی حسین و حسابی خونمون شلوغ بود و من هم از حالت دپرشن خارج شدم و خلاصه کلی خوش به حالم شده...جای همتون خالی تقریبا در اواسط 19 ماهگی با مقوله خودکار و مداد و کاغذ، حسابی آشنا شدم و بعدش یاد گرفتم که میشه با این اشیاء یه چیزایی روی کاغذ خلق کرد و بعد از آشنایی، دیگه دست بردار نیستم و در هر مکانی و هر زمانی نقاشی میکشم...در حالت نشسته ، خوابیده و حتی روی چمدانهای دایی حسین!!!           یه مواقعی پیش میاد که از طراحی خودم ناراضیم...و اینجوری از کاغذ بیچاره انتقام میگیرم!     به مناسبت 19 ماهگیم...
14 آبان 1392

ماناز از مکه برگشت...

بلاخره اون 35 روز سخت گذشت و روز سه شنبه مصادف با 30 مهر 1392 از راه رسید و هواپیمای مامان ساعت 5.30 صبح به زمین نشست...از دهها متر قبل از ورودیه ترمینال حجاج انقدر ترافیک بود که حد نداشت و مجبور بودم از ماشین پیاده بشم و به طرف ترمینال بدوم...انقدر خوشحال بودم که دوست داشتم حس و حالم رو به همه منتقل کنم...الینا هم به خاطر شرایط آلوده فرودگاه(معمولا همه حجاج سرما خورده هستند) پیش باباش توی خونه بود و من با برادرم رفتم فرودگاه... ترمینال حجاج غرق گل بود و همه خوشحااااااال...هر کدوم از حاجی ها که میومدن یهو صدای صلوات همه فضا رو پر میکرد...چند تا از هم سفرای مامانم رو دیدم و ازشون حال مامان رو پرسیدم و همه گفتن حالش خوبه و مشغول تحویل گرفتن چم...
4 آبان 1392
1